در انتظار گودو

من این دنیا را خلق نکردم فقط آن را ثبت می کنم

همه جا را تاریکی فراگرفته است و من در عجبم که چرا باز هم این سایه ها دست از سرم بر نمی دارند
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 18:43  توسط محمد  | 

روزهاست که دیگر دلم نمی لرزد ، چشمانم نمی خندند یا اشک هایم روشنی ندارند . دستهایم سرد هستند و راه می روم به اندازه نشستن نه به اندازه خزیدن . لحظاتم می گذرند بسادگی یک زندگی . هر روزم فقط امروز است ..........................
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:52  توسط محمد  | 

کوچه بدجوری یخ زده است . دارم حساب می کنم همین مسافت کوتاه تا رسیدن به خیابان را هرجوری بخواهم بروم سرخوردن روی شاخش است . این دیوارهای لعنتی هم که به میمنت این نما های عجیب و غریبشان هیچ جای دستی ندارند . متوسل می شوم به پارچه های سیاه نصب شده بر روی دیوار . سلانه سلانه و با چنگ زدن به علم های روی دیوار به خیابان می رسم . 

حسین جان من که برای طی کردن این مسیر ساده محتاج توام آنجای دیگر به شفاعتت بیشتر احتیاج دارم مبادا فراموشم کنی حتی با وجود بار سنگین گناهانم .  

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:36  توسط محمد  | 

عنوان ندارد

از هیاهو ی این دنیا که نمی گذارند فریاد " دوستت دارم " را از چشمانم بخوانی دلتنگم . تو هم در شلوغی این دنیا گم شدی .
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 19:58  توسط محمد  | 

دارم نعش روحم را بدوش می کشم . آیا کسی هست که یاریم کند؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:38  توسط محمد  | 

ثانیه ها به کندی می گذرند . گویا ایستاده اند . بی تو ، زمان هم تاب رفتن ندارد . زندگی هم نمی گذرد ، حتی به تلخی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 18:12  توسط محمد  | 

تعبیر عجیبی می شود اگر تو را به کویر تشبیه کنم . نه شاید تعبیر غریب اصطلاح بهتری با شد . نه پاکی بکر و یا صداقت بی بدیلت ، هیچکدام دلیل این کار نیستند . یا چشمانت که بسیار شبیه اند به ستارگان درخشان آسمان صاف کویر . فقط برای این چون کویر می شناسمت که من هبوط کردم در تو ، همجون هبوط در کویر .
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 20:18  توسط محمد  | 

"او" را همچون "تو" باور دارم .

در آغاز "تو" بودی "او" بود "من" نبودم .  

بعد "من" بودم . " تو" بودی . " او" بود .   

حالا باز هم " تو" هستی  ، " او" هست و " من" نیستم .

می خواستم بدانم به آغاز برگشته ایم یا " من" هیچوقت  نبوده ام ؟

 

 پ .ن 1 : من آموخته بودم همیشه "من" و" تو" ، " ما" می شویم . هیچوقت در این جمع از" او" خبری نبود . پس چگونه است که اینبار " تو" و " او"، "ما " شدید ؟

پ . ن2 : شاید "من" همیشه برای "تو" ، "او" بوده ام ولی با همین "او" بودن برای "تو" ، من ، "من" شدم . برای همین از تو ممنونم.    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:22  توسط محمد  | 

آدمهای بزرگ بن بستی ندارند ، چون یا راهی می یابند و یا راهی می سازند .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 23:47  توسط محمد  | 

...Fading

All across this barren land, Elder voices tell
Stories of a desert ghost.
The legend of a man Swallowed by the sand.

High upon the red dunes, A prophet in the wind...
A vision like a mirage, Rises from a man
Swallowed by the sand.

Fading... Into the shadows of the legend
you became.

Fading...Into the mystery and the romance
of your fame.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 0:17  توسط محمد  |